telegram booloor ,کانال بولور , کانال تلگرام ,کانال ,تلگرام , بولور
بس دشوار بوَد داوری کردن درباره دیگران، (پیشنهاد بولور)
  • بس دشوار بوَد داوری کردن درباره دیگران، (پیشنهاد بولور)

    بس دشوار بوَد داوری کردن درباره دیگران، (پیشنهاد بولور)

    داستان کوتاه و خواندنی داوری کردن درباره دیگران - داستان غرق شدن کشتی آموزگار، شاگردان را درسی خواست دادن و آن را در داستانی گنجاندن. پس آغاز گفتار کرد و گفت: کشتی مسافران را بر عرشه داشت؛ در حال گردش و سیاحت بودند. قصد تفریح داشتند. امّا، همه چیز همیشه بر وفق مراد آدمی نیست. کشتی با حادثه روبرو شد و نزدیک به غرق شدن و به زیر آب فرو رفتن. روی عرشه زن و شوهری بودند. هراسان به سوی قایق نجات دویدند؛ امّا وقتی رسیدند دریافتند فقط برای یک نفر دیگر جا مانده است.   در آن لحظه، مرد همسرش را پشت سر گذاشت و خودش به درون قایق نجات پرید. زن، مبهوت، بر عرشۀ کشتی باقی ماند. کشتی در حال فرو رفتن بود. زن، در حالی که سعی می‌کرد، در میان غرّش امواج دریا، صدای خود را به گوش همسرش برساند، فریاد زد و کلامی بر زبان راند. آموزگار دم فرو بست و دیگر هیچ نگفت. پس، از شاگردان پرسید، "به نظر شما زن چه گفت و چه سخنی بر زبان راند؟"   هر کسی چیزی گفت. بیشتر دانش‌آموزان حدس زدند که زن گفت، "بیزارم از تو؛ چقدر کور بودم و تو را نمی‌شناختم!" آموزگار خشنود نگشت. ناگاه متوجّه شد پسرکی در تمام این مدّت سکوت اختیار ...
  • اطلاعات پست
    نویسنده : ادمین
    تاریخ پست : شنبه ۱۳۹۴/۰۹/۰۳
    داستان الاغ و چاه
  • داستان الاغ و چاه

    داستان الاغ و چاه

    داستان الاغ و چاه کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد … نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود! بولور
  • اطلاعات پست
    نویسنده : ادمین
    تاریخ پست : دوشنبه ۱۳۹۲/۲۰/۰۳
    داستان دوست آموزنده و خواندنی
  • داستان دوست آموزنده و خواندنی

    داستان دوست آموزنده و خواندنی

    داستان دوست آموزنده و خواندنی دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت:  امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد. آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند. ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد. او بر روی سنگ نوشت: امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد . دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید: چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟ دوستش پاسخ داد : وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند... بولور
  • اطلاعات پست
    نویسنده : ادمین
    تاریخ پست : سه شنبه ۱۳۹۲/۱۴/۰۳
    1
    Telegram Channel: @booloor ,کانال بولور , کانال تلگرام ,کانال ,تلگرام , بولور
    موضوعات اصلی

    تبلیغات

    khabar

    عضو خبرنامه شوید:

    ایمیل خود را وارد کنید:

    آخرین نوشته ها
    مطالب پیشنهادی
    بازار
    برچسبها
    Instagram