telegram booloor ,کانال بولور , کانال تلگرام ,کانال ,تلگرام , بولور
داستان پیرزن و پسرش ،به عزیزانتان بگویید دوسستشان دارید.
  • داستان پیرزن و پسرش ،به عزیزانتان بگویید دوسستشان دارید.

    داستان پیرزن و پسرش ،به عزیزانتان بگویید دوسستشان دارید.

    داستان پیرزن و پسرش ،به عزیزانتان بگویید دوسستشان دارید. داستان های آموزنده : یک روز خوب پیرزن با پسرش : او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.   زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.     آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش ...
  • اطلاعات پست
    نویسنده : ادمین
    تاریخ پست : یکشنبه ۱۳۹۳/۲۶/۰۵
    داستان پیرمرد وفادار ،داستانهای آموزنده
  • داستان پیرمرد وفادار ،داستانهای آموزنده

    داستان پیرمرد وفادار ،داستانهای آموزنده

    داستان پیرمرد وفادار ،داستانهای آموزنده     پیرمرد وفادار پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.   سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!   پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟   پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است
  • اطلاعات پست
    نویسنده : ادمین
    تاریخ پست : شنبه ۱۳۹۳/۲۵/۰۵
    1
    Telegram Channel: @booloor ,کانال بولور , کانال تلگرام ,کانال ,تلگرام , بولور
    موضوعات اصلی

    تبلیغات

    khabar

    عضو خبرنامه شوید:

    ایمیل خود را وارد کنید:

    آخرین نوشته ها
    مطالب پیشنهادی
    بازار
    برچسبها
    Instagram