telegram booloor ,کانال بولور , کانال تلگرام ,کانال ,تلگرام , بولور
داستانهای آموزنده و کوتاه خوشبختی،خدا،تفاوت انسانها
  • داستانهای آموزنده و کوتاه خوشبختی،خدا،تفاوت انسانها

    داستانهای آموزنده و کوتاه خوشبختی،خدا،تفاوت انسانها

    داستانهای آموزنده و کوتاه درباره ی خوشبختی، خدا، تفاوت انسانها ، استاد مکانیک و جراح ، خدا چیست کجاست ، به سلامتی ،واژه "خالی بندی" و "ﭘﺪﺭﺳﻮﺧﺘﻪ" ، تفاوت مدیران در اونور دنیا و اینور دنیا       خوشبختی یعنی : هوای توی گل فروشی؛ خاروندن رد کش جوراب؛ دیر میرسی سرکار و رییس هنوز نیومده؛ خنکی اون طرف بالش؛ اسم عطر تو بپرسن؛ لیسیدن انگشتهای پفکی؛ وقتی نوزادی انگشتتو محکم بگیره؛ بوی تن نوزاد؛ وقتی خوابی یکی پتو بندازه روت؛ مغز کاهو؛ حرف زدن بچه باخودش وقتی داره تنهایی بازی میکنه؛ اخر سفر بشینی همه عکس هایی رو که گرفتی نگاه کنی؛ وقتی کسی بهت میگه صدای خندت رو دوست داره؛ انقد بخندی تا دلت درد بگیره؛ بچه ها بازیشونو نگه دارن تا از کوچه رد بشی             * داستانهای آموزنده و کوتاه *   داستان استاد مکانیک و جراح استاد مکانیک داشت سر سیلندر یک ماشین هوندا را باز میکرد که چشمش یه یک جراح مشهور قلب افتاد که به داخل تعمیرگاه می آمد؛ جراح داخل شد و منتظر ماند تا مکانیک بیاید... ناگهان مکانیک با صدای بلند گفت سلام دکتر میایی! لطفا یه نگاه به این موتور بیانداز! جراح قدری متعجب شد، نزدیکتر رفت و کنار هوندا ایستاد، مکانیک گفت: دکتر به این موتور نگاه کن، من قلبش را باز کردم و قسمتهای آسیب دیده را عوض یا تعمیر کردم و همه چیز را سرجایش بستم؛ حالا ماشین ...
  • اطلاعات پست
    نویسنده : ادمین
    تاریخ پست : دوشنبه ۱۳۹۳/۱۹/۰۸
    داستانهای مدیریتی هدف
  • داستانهای مدیریتی هدف

    داستانهای مدیریتی هدف

    داستانهای آموزنده : داستانهای مدیریتی هدف  هدف : کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه ی کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می خورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می کشد. آن را در کمانش می گذارد و نشانه می رود. کماندار پیر از او می خواهد آنچه را می بیند شرح دهد.       مي گويد: آسمان را مي بينم. ابرها را. درختان را. شاخه هاي درختان و هدف را. كمانگير پير مي گويد: كمانت را بگذار زمين تو آماده نيستي.     جنگجوي دومي پا پيش مي گذارد .كمانگير پير مي گويد: آنچه را مي بيني شرح بده. جنگجو مي گويد: فقط هدف را مي بينم. پيرمرد فرمان مي دهد: پس تيرت را بينداز. تير بر نشان مي نشيند. پيرمرد مي گويد: عالي بود. موقعي كه تنها هدف را مي بينيد نشانه گيريتان درست خواهد بود و تيرتان بر طبق ميلتان به پرواز در خواهد آمد.     بر اهداف خود متمركز شويد. تمركز افكار بر روي هدف به سادگي حاصل نمي شود. اما مهارتي است كه كسب آن امكانپذير است و ارزش آن در زندگي همچون تيراندازي بسيار زياد است.     مجموعه داستانهای مدیریتی هدف   مجله اینترنتی بولور
  • اطلاعات پست
    نویسنده : ادمین
    تاریخ پست : یکشنبه ۱۳۹۲/۲۸/۰۷
    داستان تصادف داستانهای آموزنده و جالب
  • داستان تصادف داستانهای آموزنده و جالب

    داستان تصادف داستانهای آموزنده و جالب

    دانستنیها : داستان تصادف داستانهای آموزنده و جالب یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن. وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:     - آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم! مرد با هیجان پاسخ میگه: - اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه! بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه: - ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم! و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده. مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز ...
  • اطلاعات پست
    نویسنده : ادمین
    تاریخ پست : یکشنبه ۱۳۹۲/۲۸/۰۷
    حکایت گروه 99 داستان پادشاه و آشپز
  • حکایت گروه 99 داستان پادشاه و آشپز

    حکایت گروه 99 داستان پادشاه و آشپز

    حکایت گروه 99 داستان پادشاه و آشپز پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: چرا اینقدر شاد هستی؟ آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده  ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم… پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است. پادشاه با تعجب پرسید: گروه 99 چیست؟ نخست وزیر جواب داد: اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست . باید این  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست! پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد ...
  • اطلاعات پست
    نویسنده : ادمین
    تاریخ پست : دوشنبه ۱۳۹۲/۲۰/۰۳
    1
    Telegram Channel: @booloor ,کانال بولور , کانال تلگرام ,کانال ,تلگرام , بولور
    موضوعات اصلی

    تبلیغات

    khabar

    عضو خبرنامه شوید:

    ایمیل خود را وارد کنید:

    آخرین نوشته ها
    مطالب پیشنهادی
    بازار
    برچسبها
    Instagram